غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

365

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

همواره بنرد و شطرنج اشتغال مينمود و حيدر بسرانجام مهام فرق انام اشتغال داشت و بعد از انقضاء چهل روز حيدر خواجه را معزول گردانيده و خود متعهد آن مهم گرديد . پهلوان حيدر قصاب چون چهار ماه برتق‌وفتق امور سربداران پرداخت غلام پهلوان حسن دامغانى قتلق بوغانام بنابر اشارت خواجه خواجه خويش در ربيع الآخر سنه 761 او را بقتل رسانيد . امير لطف الله ولد امير وجيه الدين مسعود بسبب اهتمام حسن دامغانى كه اتابك او بود بعد از قتل حيدر قصاب يكسال و سه ماه در سبزوار حكومت نمود بعد از آن ميان او و پهلوان حسن وحشتى دست داده پهلوان امير لطف اللّه را بگرفت و بقلعهء دستجردان فرستاده بقتلش حكم فرمود و سربداران امير لطف اللّه را ميرزا ميگفتند و معلوم نيست كه پيش ازو اين لفظ را بر كسى اطلاق كرده باشند . پهلوان حسن دامغانى در شهور سنه 762 در سبزوار بر مسند ايالت نشست و در ايام دولت او درويش عزيز از مريدان شيخ حسن جورى در مشهد مقدسه بطاعت و عبادت اشتغال نموده خلق بسيار برو جمع آمدند و درويش بمعاونت آنجماعت خروج كرده قلعه طوس را مسخر ساخت و پهلوان حسن بعد از شنيدن اينخبر لشگر بدانجانب كشيد و طوس را گرفته چند خروار ابريشم بدرويش داده گفت ديگر درين شهر اقامت منماى و درويش باصفهان رفته ساكن گشت و پس از چندگاه ازين قضيه خواجه على مويد سبزوارى در دامغان خروج كرده امير نصر اللّه را كه گماشته پهلوان حسن بود از شهر اخراج فرمود و محمود رضا را گفت كه ترا باصفهان ميبايد رفت و درويش عزيز را آورده محمود گفت اين خدمت را بتقديم مىرسانم مشروط آنكه چون پادشاه شوى منصب وزارت به من مفوض باشد خواجه اينمعنى را قبول فرموده محمود باصفهان رفت و درويش بو الفضول را بدامغان رساند و خواجه على دست ارادت بدرويش داده بدان جهة بسيارى از مردم آنحدود كمر خدمتش بستند و در خلال اين احوال جمعى در قلعه شغان زبان باظهار خلاف پهلوان حسن گشادند و پهلوان دفع ايشان را اولى دانسته و سبزوار را خالى گذاشته بدانجانب شتافت و بمحاصره مخالفان مشغول شد و چون خبر خلو عرصهء سبزوار بعرض خواجه على و درويش عزيز رسيد بدان جهة توجه نمودند و بىمشقتى به شهر درآمده به دارائى رعيت و سپاهى اشتغال فرمودند و خواجه يوسف سمنانى را كه وزير پهلوان حسن بود گرفته بقصاص امير لطف اللّه بقتل رسانيدند و پهلوان حسن چون اينخبر شنيد غير اطاعت چارهء نديد به خيال مريدى درويش و نوكرى خواجه متوجه سبزوار گرديد اما خواجه على مؤيد بسرداران سپاه مكتوبات نوشت كه نخست حسن را بكشيد آنگاه رخت به وطن كشيد و چون اهل و عيال آنمردم در سبزوار بودند با زمانه يار گشتند و بيگناگاه در اثناء راه دست در عنان پهلوان زده او را از اسب پياده ساختند و سرش از تن جدا كرده نزد خواجه على فرستادند زمان حكومت پهلوان حسن چهار سال و چهار ماه بود .